تبليغاتX
شبگرد کوچک ذهن من

شبگرد کوچک ذهن من

 

 

هنوز از میان کرکره ها می توانستم ببینم چند ساعت مانده , تا دوباره آغاز شود اولین رنگهای روشنی

که از میان تار و پود کرکره می تابیدند , انگار همه چیز را با ساعت نور می دیدم , چشمانم   سوی دیدن

نداشت وجودی کرخ بر روی صندلی هر لحظه بی تابم میکرد تا سری بجنبانم و وجود          زنده ام را

دوباره حس کنم , اما فراموشی , خاطره ی گرم گردش را برایم محو کرد به دنبال خیالی آرام هر لحظه به

نقطه ای خیره می شدم , انگار درونم انتظار ساعتی را می کشید که نمی دانستم چه زمانی از میان

کرکره جلوه میکند .

و به دنبال نور بودم که انعکاس دو لیوان چای چشمانم را به خود جلب کرد , حس کردم چاهی پر از آب

 است در میان نقطه ای روشن که دیده نمی شود , گویی تا نا کجا می رفت و من نمیدانستم

چشمانم سراب می بیند یا واقعیت است آنچه حس می کنم گوئی لحظه ی انتظار نزدیک می شد , بر

لبه ی چاه نشستم از بالا همه چیز زیباتر بود و من بزرگتر , آنچنان تجمع نور چشمانم را به خود می

کشید که دیگر نمی توانستم تاب بیاورم , نا خواسته با طنابی خود را آویزان کردم و پایین تر آمدم ,انگار

 خیلی طولانی بود هر چه پایین می رفتم نگاه نور کمتر می شد و همه جا تاریک تر , هر از چند نگاهی

به بالا می انداختم و چشمانم از شدت نور بسته می شد و دلم می لرزید که نکند چشمانم سراب می

بیند در همین افکار بودم که احساس کردم طناب دارد پاره می شود دیگر هیچ نفهمیم و در یک لحظه

حس کردم در جریانی شناورم و یک آن به زمین افتادم , صدایی بلند در گوشم زمزمه می شد و چشمانم

سوی باز شدن نداشت انگار مرده بودم اما دوست داشتم دوباره بلند شوم در وجودم هیچ حیاتی برای بر

خواستن نبود , صورتم خیس بود و قلبم به شدت می زد , ناگهان حس کردم دستم روزنه ای از نور را

لمس می کند , انگار جان گرفته بود چشمانم را به سختی باز کردم همان انعکاس بود , همه ی وجودم

به سختی می لرزید و کم کم روزنه گسترده شد و من دیگر هیچ نمی دیدم در همان لحظه از میان کرکره

ها همه جا روشن شد و همه خطوط محو شدند حس می کردم ضربان قلبم دارد کم می شود , خیلی

کم , دستم هنوز روی روزنه بود و دیگر قلبم نمی زد , همه جا سفید بود .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/08/12ساعت 10:7  توسط مهسا  | 

 

 این روزها طلوع را از انعکاس خورشید در لیوان چای می بینم , این روزها همه چیز مصنوعی است مثل

 سجاده ی نمادین حضور , این روزها نقش عروسکی پارچه ای را بازی می کنم که شکمش را با آشغال

پارچه های سیاه و چرکین و خون آلود پر کرده اند این روزها خورشید اصلا توی لیوان چای دیدن ندارد .

عکس توهمی خاطره ی من شده و مدام از جیبم بیرون می آورم و باور نمی کنم که اینچنین می خوابم ,

 می خوانم , می رویم , می گویم .....................

ای کاش می شد همه چیز را در انتهای چاهی سیاه پنهان کرد که دست هیچ فطرتی به آن نرسد کاش

می شد آنچه را داری از پشت سر با تو همراه باشد ولی هر چه هستی همیشه روبروی چشمان تو می

 ایستد و به تو می خندد که چرا فریب اولین هسته ی سیب را خوردی و بر زمینش کردی و دیگر حضور

سیب در ذهن تو سنگین است آنقدر سنگین که وقتی تنها می نگری دقایق تو را آنچنان احاطه می کنند

که حتی از لحظه ای در امان نیستی ...........

این روزها آنقدر کبودم که سیاه بهترین رنگ وجود من است , من قربانی عادت شدم و چون عروسک

خیمه شب بازی بازیچه احساس نیمه جانم که دارد آخرین نفس های طلوع را می کشد و به زودی

همین روزها غروب می کند و من از پنجره ی خدا هیچ نمی بینم ..............

چقدر دلگیرم , چقدر دلتنگم باور نمیکنم که گاهی نفس کشیدن اینگونه سخت می شود وقتی

 چشمانت سوی نگه کردن به طلوع واقعیت را ندارند , کجاست مادر بزرگ قصه های کودکی ام که مرا

بشکافد و پارچه های لاهاف تکه اش را که با عشق وصله کرده درونم بریزد من دگر توان چرک و کبودی

ندارم .می خواهم پاک بازی کنم زندگی را زیر پنجره ی خدا......

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/07/15ساعت 15:53  توسط مهسا  | 

 

زیر خروارها دلتنگی له می شود ُ و من از همه چیز دورم ُ و عجیب می شوم گاهی مثل رویایی خود

ساخته زندگی می کنم همه چیز را می دانم و همه را سخت می سازم .......

مرا دگرگون کرد

نامه های تکه تکه اش بر کاغذی پر از شوق ُ مدام زمزمه می کند درونش را تا بشنوم برای لحظه

ای .........

چقدر پاک است دنیای وارونه ی آدم ها یی که هنوز چشمانشان نپوسیده از بس خدا ندیده اند ......

دلم عجیب گرفته از دلتنگی تک تک واژه هایی که مرا جویدند و من در بشقاب خالی نقش تصویری از غذا

داشتم که رنگ از رخسارش پریده بود......

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/07/14ساعت 13:8  توسط مهسا  | 

 

گاهی صدای قلب خودم را از محفظه ای می شنوم که هنوز هویتی برای زندگی ندارد ......

+ نوشته شده در  شنبه 1388/06/21ساعت 10:14  توسط مهسا  | 

 

به خیال باد همه جا طوفانی است ، آرام گرفته بر سکوی دل چمباتمه زده به عشق می نگرد و لذت می

 برد آنچنان که آرام است ، و گاهی می خروشد آنچنان که دنیا را طوفان غرقه می کند ، به خیال باد ،

 همه در جریان او جهت می گیرند ولی این خیال باد است ......اگر لحظه ای از سکوی دل پایین بیاید می

 بیند که هیچ کس را به جریان نینداخته جز وجود خود را که اکنون بر سکوی دل غوغا دارد ........

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/05/28ساعت 8:51  توسط مهسا  | 

 

 

هر روز دغدغه ای برای ثانیه ها و برای زمین و برای آنچه خود برای خود می آفرینیم ....و یک روز تنها یک روز برای آفرینش می خواهم ببینم ؛ بشنوم خدا را بی هیچ دغدغه ای جز او......

+ نوشته شده در  شنبه 1388/05/10ساعت 23:34  توسط مهسا  | 

به من می گفت : تو خیلی خوبی فقط تنها اشکال تو جادوگر بودن است َ روزی که جادوگر شدم با خیلی چیز ها خداحافظی کردم حتی با جادوهای کودکانه ام که تنها تصویر پاک ذهنم بود َ بعد ها فهمیدم که او به وجود من شک دارد و به همین دلیل مدام مرا انکار می کند.........
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/04/11ساعت 11:17  توسط مهسا  | 

 

صدا می آید از باران

 ولی انگار باران نیست

 صدا از آسمان , اما زمین گویای باران نیست

همه باریدن از بارش , ولی اینگونه باران نیست

چنان قیری است  اینگونه ,که از دریا گریزان نیست

زمین سخت آسمان آسان , ولی اینجا که باران نیست

یکی می گفت بارانم , ولی او نیز باران نیست

چه حیران بود ماهی گیر به سوی جستجویی تلخ

چنان می رفت بر ساحل که گویی رعد پنهان نیست

هوا غمگین و بارش بود پنهانی , زمین خالی

فرو رفته به خود , در انتظار موج می خوابد ولی انگار

حتی آسمان هم نیست , که بارش بودنی باشد

یکی پرسید باران چیست ؟

 ومن گفتم: نه ابری, آسمانی, موج سردی,

و او می گفت : پیدا کن یکی را از هزاران

یکی با چتر

که گویی انتظارم می کشد تا من بیایم

و ناگه آسمان غرید

صدای ناله اش گویای باران بود

که می بارید.....

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/04/02ساعت 20:11  توسط مهسا  | 

 

آدم های مقوایی زیر باران خیس می شوند ُ آدم های مقوایی اگر لای در گیر کنند له می شوند اما درد

نمی کشند ُ آد م های مقوایی احساس نمی کنند ُ درد را ُ غم را ُ شادی را ُ تعلق را ُ آدم های مقوایی

 هیچگاه نمی میرند..

و آدم های مقوایی را  اصلا خدا دوست دارد ؟

وقتی جانی نباشد و روحی نباشد و قلبی نباشد و چشمی نباشد پس خدایی هم نیست و اگر خدایی

نباشد دیگر چه فرقی می کند آدم مقوایی باشد یا غیر مقوایی..........

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/03/06ساعت 10:40  توسط مهسا  | 

 

جایی که افق ندارد , افقش نگاه من است وقتی قدرت دیدن دارم, از هر کجا ببینم 

همه چیزتازه است مثل ماهی کوچکی که آب تنگش بخار شده و دارد آخرین نفس

 هایش را می کشد ,دلم می گیرد ........ گاهی از نفس های عمیق ماهی دلم می

 گیرد و گوش هایم فریاد می زنندکه خورشید را از روی زمین بلند کنید چون

اردکان دارد آتش می گیرد , آیا کسی اینجا صدایم را می شنود ؟ من به تنهایی

 چگونه خورشید را بلند کنم . این همه مدت روی خورشید پرسه زدیم و گفتیم چقدر

اینجا گرم است , هر چند گرما هم لذتی دارد وقتی گرمای خورشید باشد و دیگر

 آشنایی هم نمانده که امید کمک داشته باشم ...........

از همان روزهای اول تنگ آبی خریدم و ماهی کوچکم را درونش کاشتم شاید

زندگی کردن بیاموزد و هر روز تنگش را پر آب کردم چون خورشید عجیب تب

 داشت و همه چیز زود تبخیر می شد حتی خودم , حالا دیگر خورشید مانده و تنگ 

 ماهی , اما من نگرانم چون نمی دانم اگر آب تنگ بخار شود,

 دیگر هیچ گاه صدای تنفس ماهی را نمی شنوم .

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/02/20ساعت 22:20  توسط مهسا  |