هنوز از میان کرکره ها می توانستم ببینم چند ساعت مانده , تا دوباره آغاز شود اولین رنگهای روشنی
که از میان تار و پود کرکره می تابیدند , انگار همه چیز را با ساعت نور می دیدم , چشمانم سوی دیدن
نداشت وجودی کرخ بر روی صندلی هر لحظه بی تابم میکرد تا سری بجنبانم و وجود زنده ام را
دوباره حس کنم , اما فراموشی , خاطره ی گرم گردش را برایم محو کرد به دنبال خیالی آرام هر لحظه به
نقطه ای خیره می شدم , انگار درونم انتظار ساعتی را می کشید که نمی دانستم چه زمانی از میان
کرکره جلوه میکند .
و به دنبال نور بودم که انعکاس دو لیوان چای چشمانم را به خود جلب کرد , حس کردم چاهی پر از آب
است در میان نقطه ای روشن که دیده نمی شود , گویی تا نا کجا می رفت و من نمیدانستم
چشمانم سراب می بیند یا واقعیت است آنچه حس می کنم گوئی لحظه ی انتظار نزدیک می شد , بر
لبه ی چاه نشستم از بالا همه چیز زیباتر بود و من بزرگتر , آنچنان تجمع نور چشمانم را به خود می
کشید که دیگر نمی توانستم تاب بیاورم , نا خواسته با طنابی خود را آویزان کردم و پایین تر آمدم ,انگار
خیلی طولانی بود هر چه پایین می رفتم نگاه نور کمتر می شد و همه جا تاریک تر , هر از چند نگاهی
به بالا می انداختم و چشمانم از شدت نور بسته می شد و دلم می لرزید که نکند چشمانم سراب می
بیند در همین افکار بودم که احساس کردم طناب دارد پاره می شود دیگر هیچ نفهمیم و در یک لحظه
حس کردم در جریانی شناورم و یک آن به زمین افتادم , صدایی بلند در گوشم زمزمه می شد و چشمانم
سوی باز شدن نداشت انگار مرده بودم اما دوست داشتم دوباره بلند شوم در وجودم هیچ حیاتی برای بر
خواستن نبود , صورتم خیس بود و قلبم به شدت می زد , ناگهان حس کردم دستم روزنه ای از نور را
لمس می کند , انگار جان گرفته بود چشمانم را به سختی باز کردم همان انعکاس بود , همه ی وجودم
به سختی می لرزید و کم کم روزنه گسترده شد و من دیگر هیچ نمی دیدم در همان لحظه از میان کرکره
ها همه جا روشن شد و همه خطوط محو شدند حس می کردم ضربان قلبم دارد کم می شود , خیلی
کم , دستم هنوز روی روزنه بود و دیگر قلبم نمی زد , همه جا سفید بود .